ابرِ تک‌شاخ

_____________________________________________

 

 

دو روز رهایی ذهن...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

هروقت با خودم صحبت می کنم هزار تا دلیل منطقی میارم که این شرایط بهترین شرایط ممکنه

گاهی اما دلم میخواد بزنم زیر هر چی منطقه

بگم گور بابای خیر و صلاح

بگم میشه

بگم اعتماد کن

باز یادم میفته به نابودی که شدیم

و هزار تا دلیل منطقی میارم که این شرایط بهترین شرایط ممکنه 

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

خسته ام

دوست دارم چیزی شبیه آواز

من را بردارد و ببرد

چیزی سبک

آرام

ملایم

چیزی شبیه صدای زیر خوانندگان ژاپنی

مثل نت های پیوسته ی موسیقی شان

که چقدر سبکترند از صدای تار و عود

یکی در ژاپن دلش گرفته باشد

برای دلش آواز بخواند

آوازش بیاید این سر دنیا

من را از روی مبل بلند بردارد

از پنجه رد کند

و پخشم کند در هوا

هزار ذره شوم

هزاران ذره

هر کدام بر موجی از موسیقی...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

آخرین یادداشتم مال آذر ۹۰ است. هشت نه ماهی می شود اینجا ننوشته ام.

حتی چند روز پیش تولد چهار سالگی اش بود و من خودخواهانه فراموشش کرده بودم

چه بسیار اتفاقات که افتاد تو این مدت

که یا بد بودند٬ یا بد شدند

آنقدری که دوست ندارم بنویسمشان

 

خانوم ابر چند سال دوستی و زندگی و خاطره رو ریخت تو دو تا چمدون

هزاران کیلومتر راه رو تو آسمون خزید

تا رسید به یه قاره ی دیگه

 

باز می خواد بنویسه

طولانی تر شاید

و بیشتر...

 

نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

آخرش کرگدن می‌شم

اینقدر که تنها سفر می‌کنم

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

سهمِ من از تو

همین "نیست"

همین "حالِ ساده‌"ی خراب...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

 

بعضی حرفا رو نمی‌شه اس‌ام‌اس کرد

نمی‌شه توی چت تایپ کرد

نمی‌شه پای تلفن گفت

 

بعضی حرفا واسه وقتی‌اند که مخاطب رو بغل کردی...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

هفتِ تیر است

یک سال پیش

غمگین ترین ناهارِ عمرم

خداحافظی ترین ناهارِ عمرم...

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

۴-۵ روزِ آن شهرِ قبل از عید

هنوز پایِ ثابت کابوس های من است

و بدتر آنکه آدمهای آن روزها

در واقعیت هم دنبال منند

در فیسبوک، گودر،در ایمیل هام، اس ام اس هام

 

می دوند و وقتی رسیدند

کشان کشان می برندم سر چاهی

که آن بدترین لحظه ها را بارها و بارها نشانم دهند

 

دوست ندارم آن شهر را

آن آدمها را

 

من می ترسم

و گریزی نیست...

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

هر وخ دلم تنگت می شه، پاستا می خواد

 

هر وخ دلم پاستا می خواد، تنگت می شه

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

 

هِی ما به در می گفتیم نرو

که دیوار بشنوه

در می رفت و میومد

 

آخرش یه روز دیوار می ذاره میره

سقف خراب می شه رو سرمون...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

الف از بدیهیات زندگیِ من بود
بودنش بدیهی بود
نبودنش معنا نداشت


تا یکی از روزهای آخر اسفند که آمد برای خداحافظی حضوری
برای رفتن
و منِ مات

تا یکی از روزهای تعطیلِ فروردین
که زنگ زد برای خداحافظی تلفنی
و من وسط مهمانی و عید دیدنی، رفتم توی حیاط، بین بهار نارنجها
تا نفس عمیق بکشم و بغضم را با هوا پایین بدهم و تا بتوانم خنده های الکی تحویلش دهم

الف حالا خیلی دورتر از من
در فلان کشورِ دیگر
بین باران های خیس زنگ می زند و
توی اس ام اس هاش، حالِ زندگی را می پرسد

 

 

 

به بقیه ی بدیهیات زندگی ام فکر می کنم
و نبودنشان
و می ترسم

 

 

---

* که خود الف یادشه این تیتر رو ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

من شیرازی ام

و این برای خوشبخت بودن کافیست

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

چند روزی دسترسی به اینترنت نداشتم و منتظر یه ایمیل مهم بودم

پسوردم رو می دم به ر

 

دو روز بعد اس ام اس می ده :

I got that no one likes you

by checking your mailbox

!

 

یعنی عاشقِ این بشرم!

:)

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

سفر هم تغییری ایجاد نکرد

و نه آدم های جدید

و نه تجربه ها و دیده ها و شنیده های جدید

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

تو هم نوشته بودی "تنهاترین شب یلدای عمرم"

 

کاش پیشت بودم

کاش پیشم بودی

:*

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

 

آردمان را بیختیم

الکمان را آویختیم

کفشمان را پوشیدیم

رفتیم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

 

می خواستم یه چیزی رو واسش پست کنم اون سر دنیا

یه لحظه خواستم

از ته دل خواستم

خودم رو هم پست کنم اون سرِ دنیا...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

دوری از یه حدی که زیادتر می شه، طرف برات تبدیل می شه به یه قهرمان. مهم هم نیست که وقتی بود، چقدر آدم خوب یا بدی بوده.

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

اسمش شادی و خوشحالی و هپی بدون و خجسته بودن و بی غم بودن نیست

اسمش دقیقا سرخوشیه

 

موقتا سرخوشم

یکی از نقاط ماکزیموم نسبی نمودار انرژی به زمان

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

خودت رو کنار بکش

تا دلتنگِ آدمای کمتری بشه

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

آهای ای مردمان آمریکای جهان خوار!

ای اهالی ایلینوی!

ای شما!  دانشجویان زرد و سفید و سیاهِ UIUC  !

کوفتتان باد، پریِ ما!

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

کروبی رو درک می کنم.

اون خوابید، رای هاش رو بردند،

من خوابیدم، پری ام رو ...

 

 

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

تمام HUG هایی که در این یک سال برات فرستاده بودم،

به واقعیت تبدیل شد

 

 

شاد شدم

:)

 

 

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 

الان

که تو ممکنه خونه پای تلویزیون باشی

یا در حال خیابون گز کردن

یا حرف زدن با یه دوست

یا اصلا لب دریا

یا بالای کوه،

 

الان،

دوست داشتم یهو اینجا می دیدمت.

 

دوست داشتم می دیدمت

 

 

 

---
٢٨.۴

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

 دستم را می بندم

1000 بار

 

و دست تو نیست

 

 

---

11:30

au rez-de-chaussée

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

رفتن تو را

از همیشه

تاکنون کسی نسروده است

کسی نخوانده

فریاد نکرده است

 

رفتن تو را

صبرِ دنیا کم است ...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

رفتنِ تو مثل هیچ رفنتی نبود

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

بیچاره ندانست که یارش سفری بود ...

 

 

 

---

پ.ن: از معدود پست هایی که مال خودم نیست

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

آهای تمام آنهایی که می گذارید دلمان برایتان تنگ شود

و بعد خودتان را گم و گور می کنید

 

خیلی نامردید

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

بهار است

باشد که آمدگان

بیش از رفتگانِ همیشگی باشند

 

و رفتگانِ آن سوی آب های سپید

بیش از ماندگانِ این سبزِ سرخ شده ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

بهمن و اسفند امسال

هدیه شان

بسیار دوستانِ جدید بود

.

.

.

لذتِ کشفِ آدم ها

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

یهو

احساس کردم پشتم خالی شد

یهو

تکیه گاه ها پودر شدن

چه حسِ ترسناکی

             دردناکی

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

وقتی "الف" برای بار N اُم گروه 40 نفره رو می شمره:

عین: "حالا اینقدر ما رو بشمار که 2-3 تامون کم شه"

 

 

وقتی "الف" برای بار N+1 اُم گروه 40 نفره رو می شمره:

عین: " الف بعد ار اینکه ما رو شمرد، خوابش می بره."

لحظه ای بعد:

عین:" مگه ما گوسفندیم؟"

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |

 

 

اون وقت هی "الف" دف می زد

و هی ما

"پریسا" شده باشیم انگار :

"امشب به برِ من استُ آن مایه ی ناز ..."

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط میم نظرات () |


Design By : Night Skin